بگذار بمیرم که دگر همسفری نیست
در سینه من فرصت عشق دگری نیست
بعد از تو دلم عرصه تکرار بلا بود
اری دگر از عشق در اینجا خبری نیست
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 13:19 توسط نگار
|
بگذار بمیرم که دگر همسفری نیست
در سینه من فرصت عشق دگری نیست
بعد از تو دلم عرصه تکرار بلا بود
اری دگر از عشق در اینجا خبری نیست
دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده
اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنی دنیا عجب جایی شده
هر شب تو رویای خودم اغوشتو تن می کنم
اینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم
در حسرت فردای تو تنهایی مو پر می کنم
هر روز این تنهایی رو فردا تصور می کنم
هم سنگ این روزای من حتی شبم تاریک نیست
اینجا بجز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست