منتظر شکستن سکوتتم!
سقف ما هر دو یه سقف
دیوارامون یه دیوار
اسمون یه اسمون
بهارامون یه بهار
اما قلبامون دوتا
دستامون از هم جدا
گریه هامون تو گلو
خنده هامون بی صدا
نتونستم نتونستم
تو رو بشناسم هنوز
تو مثل گنجی قدیمی توی یک کتیبه ای
که همیشه با منی
اما برام غریبه ای
هنوزم ما میتونیم
خورشید رو از پشت ابرا صدا کنیم
میتونیم٬ نمیتونیم!؟
بهار رو با زمین خفته اشنا کنیم
هم شب و هم گریه ایم
درد تو درد منه
بگو از غصه بگو٬دیگه وقته گفتنه!
بغض ما نمیتونه
این سکوت رو بشکنه
مردم از دست سکوت
یکی مون حرف بزنه...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۸۷ ساعت 15:31 توسط نگار
|