چون صيد به دام تو به هر لهظه شكارم
اي طرفه نگارم
از دوري صياد دگر تاب ندارم
رفتست قرارم
چون اهوي گمگشته به هر كوچه دوانم
تا دام در اغوش نگيرم نگرانم
از ناوك مژگان چو دو صد تير پراني
بردل بنشاني
چون پرتو خورشيد اگر رو بكشاني
واي از شب تارم
در بند و گرفتار بر ان سلسله مويم
از ديده ره كوي تو با اشك بشويم
با حال نزارم
برخيز كه داد از من بيچاره ستاني
بنشين كه شرر در دل تنگم بنشاني
تا ان لب شيرين به سخن باز گشاني
خوش جلوه نمايي
اي برده امان از دل عشاق كجا خوش كجايي
تا سجده گذارم
گر بوي تو را باد به منزل برساند
جانم برهاند
ور نه ز وجودم اثري هيچ نماند
جز گردو غبارم
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۵ ساعت 20:48 توسط نگار
|